کژال

هرروز همین طور بود عصری که میشد مراد سرو کله اش پیدا میشد ، به درب مغازه کاک ابرام که میرسید ، یه نگاه به اون میکردو لبخندی عمیق نثار کاک ابرام میکرد.

همه بچه های کوچه وقتی مراد می اومدکیفشون کوک می شد دورش جمع می شدن یکی کت کهنه شو می کشید ، یکی براش شکلک می ساخت اما هرکاری که میکردن ، نمیتونستن لبخند مراد رو از لبش محو کنن .

شاید این بچه ها هم عاشق لبخند مراد شده بودن.

اون تمام روز رو یه گوشه کز میکرد ، ولی همین که غروب آفتاب نزدیک می شد شروع میکرد به زمزمه کردن:

ضؤن نةطرییم من بة کوپ، شصواوة لصم أؤذ و شةوم
بؤ تةوافی أؤذی رووت شصواوة و سةرطةردانة شةو

خةرمةنی ذینم بة بادا ضوو بة دةس هیجرانی تؤ
من دةسووتصم و شةمیش بؤ حاپی من طریانة شةو

شةوقی أوویی تؤیة رووناکی دپی سةوداسةرم
بؤ تریفةی ماهی أووت ضةن بص‌سةروسامانة شةو**

بعدش یواش یواش اخمش وا میشد بلند میشد به اولین شیر آبی که می رسید ،آبی به سرو صورتش میزدو از جیبش آئینه شکسته اشو  با شونه پلاستیکیش در می آورد به خودش نگاه میکرد با وسواس موهای بلند شو مرتب میکرد درست انگار که بخوادسر اولین قرار عاشقانش بره.

تمام طول مسیر رو زمزمه میکرد زیر لب و انگار کسی دور و برش وجود نداشت که بخواد از خودش بیرونش بکشه

از سر کوچه مهتاب که وارد میشد یهوئی یه لبخند بزرگ روی لبش هویدا می شد آروم آروم قدم برمیداشت تا به درب مغازه کاک ابرام میرسید سلام میدادو کاک ابرام طبق عادت سیگاری بهش میداد و غم عمیقی توی چشماش لونه میکرد آخه مراد خواهرزاده اش بود ، تنها یادگار خواهرش که بعداز مرگ پدر مادرشون برای کاک ابرام مادری کرده بود.

با خودش میگفت ،خوش بحال خودش که رفت و ندید این روزهارو.

سیگارش که تموم میشد شروع به قدم زدن میکرد و همه اش به پنجره روبروی مغازه کاک ابرام نگاه میکرد البته یواشکی وبازم قدم میزد.

بچه های کوچه گاهی کتش رو میکشیدن ، گاهی بهش چرتو پرت میگفتن اما مراد انگار توی این عالم نبود این بازی تا جائی ادامه پیدا می کرد که یکی از بچه هااز شر شیطنت میگفت((کژال*)) یهوئی حال مراد متحول می شد اونقدرکه کاک ابرام با چوب دستیش بچه هارو دنبال میکرد و چند تا فحش آبدار نثارشون میکرد ، دست مراد رو با مهربونی میگرفت و با خودش داخل بقالیش می برد.

سرچراغ که میشد کاک ابرام کر کره بقالیشو پائین می کشید و با مراد راه می افتاد به سمت خونه ، از روزی که مادر مراد به رحمت خدا رفته بود کاک ابرام همیشه مراد رو به اندازه بضاعت خودش تأمین کرده بود.

همین که شام رو می خورد بلند میشد یه لبخند می زد و به سمت خونه تنهائی خودش راه می افتاد البته این ظاهر قضیه بود ، اون هرشب سر قرارش میرفت .

اون شب هم دستش توی جیبش بود ومتفکر رو به جلو می رفت تا به کوچه مهتاب برسه ، کاری که هرشب می کرد.

به در ب بقالی کاک ابرام که می رسید به درخت چنار روبروی بقالی تکیه میداد و به پنجره روبرو خیره می شد.

یهوئی چراغ اتاق روشن شد ، مراد خودشو توی لباس سربازی می دید خیلی جوان تر از الانش بود ، یه جوان ١٨ یا ١٩ ساله بود که تازه پشت لباش سیاه شده بود . 

وچشمان مشکی اش که مثل گرد سوز برق میزد.

از پشت پنجره یه دختر بود که به مراد نگاه می کرد ، و جند لحظه بعد به بهانه بیرون گذاشتن سطل آشغال از درب خونه خارج میشد

+بازم که اومدی ، مراد بخدا میترسم بلائی سرت بیارن

_نترس اتفاقی نمی افته ، من نمی تونم یه شب تو رو نبینم کژال ، اگه فقط چند شب نبینمت ،باور کن مجنون کوه و بیابون میشم

+ بازم از پادگان فرار کردی که بیای منو ببینی؟

_ فرار که نه (باخنده) از سیم خاردار اجازه گرفتم

_میدونی هرشب این حس میاد سراغم ، یهوئی که به خودم میام ، می بینم روبروی پنجره اطاقت ایستادم

+منم انگار که حست می کنم ، آره حست می کنم که میام پشت پنجره

مراد کمی من و من کرد و گفت:

_چه خبر کژال

وکژال هم گرفت که اون چی میگه

+از من که کاری برنمی آد مراد ، من که اجازه ام دست خودم نیست ، تازه الانم اگه تونستم بیام دم درب واسه اینه که عبداله خونه نیست ، خودت که میدونی برادرم غیرتی بشه ....

_میدونم ، اما من نمیزارم دست این عبدالرحمن بهت برسه ، مرتیکه خجالت نمی کشه،سن بابا تو داره

+گفتم که همه چی تموم شده مراد، تو رو خدا تو هم به فکر خودت باش ، بزار حداقل با خوشبخت شدن تو من کمی از شور بختی خودمو فراموش کنم.

_به نظرت من بدون تو میتونم طعم خوشبختی رو بچشم؟

اشک به چشمای کژال اومد ، سرش هنوزم پائین بود و به چشمای مراد نگاه نمیکرد.

_فکر کرده چون قاچاق میکنه ازش میترسم؟ درسته من سنو سالی ندارم ولی اگه لازم بشه باور کن هستو نیستشو به آتیش میکشم، فقط حیف که برای آبروی تو میترسم

+اینکارو نکن مراد، قسمت میدم ، گفتم که همه چی تمومه ، به دستم نگاه کن اینم حلقه اسارته که دستم کردن

اشک مراد جاری شد و سرش رو پائین نگه داشته بود که کژال نبینه

+ مراد هردفعه که می بینمت فکر میکنم که این بار دیگه دفعه آخره ، معلوم نیست دفعه بعدی هم باشه یا نه.

_برای اینکه بعد از تو ،واسه من دنیا به آخر میرسه.

در همین حال بود که یه ماشین با چند سرنشین زوزه کنان به داخل کوچه پیچید، مراد میخکوب شده بود ، خودرو جلوی پای مراد توقف کرد

عبد الرحمن بود با چندتا قلچماق دیگه ......

ضربه ائی که اونشب به سر مراد خورد ، اگر چه از بینش نبرد ، اما مجنونش کرد تا به یادش نمونه که، سه ماه بعد کژال........ اما هیچکی جرأت نکرد به مراد بگه که اون چرا و چطور از این دنیای پر فریب رفت.

مراد بخودش اومد ، سالها از اون سال میگذشت ۵ سال ٧ سال نمیدونم ، نگاه کرد پشت پنجره مادر کژال ایستاده ، بالا و بلند اما سیاه پوش ، به مراد نگاه میکرد و شاید آروم آروم اشک می ریخت

مراد احساس کرد سردش شده. نشست به درخت چنار روبروی مغازه کاک ابرام تکیه زد ، آخ کاش الان کاک ابرام بودتا یه سیکار مهمونش میکرد...

چشماشو بست ، برف به آرومی می بارید و همه کوچه سفید پوش شده بود.نمیدونم چند ساعت از نیمه شب گذشته بود ، اما امشب برای مراد یه جوری بود.

یهوئی یکی صداش زد

+مراد

کژال بود؟؟؟؟؟؟؟

آره خودش بود در تور سپید عروسی ،دست بسوی مراد دارز کردو با لبخند ، مراد شوکه شده بود بلند شد و دست کژال رو گرفت وبرف هلهله کنان پیوندشونو شاد باش می گفت مراد اینو زیر لب خوند و با کژال رفت:

 ((گیانا که م  زو  وه ره  نازدارم  زو  وه ره  به س  جاری  بت بینم  گیانم  بو  خوت  به ره))***

*کژال(نام کردی دخترانه به معنی آهو)

((چگونه نگریم منی که روز و شبم را بازنمی‌شناسم
بهر طواف خورشید روی توست که شب سرگردان است

خرمن هستی‌ام را هجران تو به دست باد سپرد
من می‌سوزم و شمع نیز بر حالم می‌گرید شب

شوق دیدار روی تو روشنی‌بخش دل سودایی من‌است
بی‌ فروغ ماه رویت، جلوه و جلایی ندارد شب))**

((جانان من زود بیا نازنینم زود بیا تا برای یک بار هم که شده ببینمت ، جانم را بگیر و برای خود ببر)***

<<هر گونه اقتباس و برداشت آزاد از این داستان منوط به اجازه کتبی از نویسنده است>>

/ 13 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریما

سلام واقعا" داستان قشنگی بود اما کژال اون چن سال چی شده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آروشا

این خزان را سراسر به گردآوردن واژه مشغول خواهم بود بر آنم كه در زمستان بلندترین چكامه را برای عشقت بسرایم. از مجموعه *دریا و آبخیز*شیرکو بی کس

آروشا

*** به‌ فرمێسکی چاوه‌کانم بیابانم کرده‌ ده‌ریا هێشتا ده‌ڵێم کوێر بێ چاوانم که‌ بۆ دووری تۆ نه‌گریا ***

فریما

نه[خجالت]شرمنده درکم به شدت افت کرده[گریه]

مسعود

در کــارگـــه کـــــوزه‌گـــــری کـــــــردم رای بــر پلـــــه چــــــرخ دیــــــدم استــــاد بپای می‌کـــرد دلیـــر کــــوزه را دستـــه و ســر از کلـــــه پادشــــــــاه و از دســـــت گدای به روزم

آروشا

مازیار عزیز منتظر آپ ایم بازم بنویس[لبخند][چشمک]

سارا

__ _█████____████ ___████__████_███ __███____████__███ __███_███___██__██ __███__███████___███ ___███_████████_████ ███_██_███████__████ _███_____████__████ __██████_____█████ ___███████__█████ ______████ _██ ______________██ _______________█ _████_________█ __█████_______█ ___████________█ ____█████______█ _________█______█ _____███_█_█__█ ____█████__█_█ ___██████___█_____█████ ____████____█___███_█████ _____██____█__██____██████ ______█___█_██_______████ _________███__________██ _________██____________█ _________█ ________█ ________█

مرجان

خیلی قشنگ بود... چنان ساده و بی ریا که انگار سالهاست مراد و میشناسم... ودلم میخواد براش سخت گریه کنم...