طلوع

اینو فقط بخاطر تو می نویسم نمی دونم تو می تونی اینو بخونی یانه نمی دونم میبینی این مطلب رو یانه ولی میخوام خودمو خلاص کنم امشب از این راز سر به مهر می خوام بنویسمت.

مرد اینارو باخوش گفت و روی صندلی راحتیش خودشو ول کرد چشماشو بست ، چند دقیقه بعد از توی جعبه سیگارش یه دونه سیگار برداشت و کبریت رو کشید و کام عمیقی به سیگارش زد، یهوئی فضای خونه مثل دلش پر از دود اندوه شد.

بازم چشماشو بست.

تمام این ماجرا چیزی جز یک عشق ساده نبود.

+چرا اینقدر توی خودتی آقا؟

_سکوت

+نمی خوای چیزی بگی؟ باشه اشکالی نداره ولی معلومه چه حالی داری

_سکوت

+شنیدی میگن رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون؟

_ببخشید ما همدیگه رو می شناسیم؟

+هم آره و هم نه ،حالا خیلی مهمه همدیگه رو بشناسیم؟

_نمی دونم، شاید اصلا مهم نباشه مثل خیلی چیزای دیگه

+من که اهمیت نمی دم ، من فقط برام این مهمه که کسی باشم نه هیچی

مرد تابحال سرش رو بلند نکرده بود ، ای هووووووووووووو فقط یک نگاه کافی بود که مثل بهت زده ها توی چشمای دختر گیج بزنه.

چقدر ساده، چقدر گیرا.......

مرد میخکوب شده بود ، ودختر که فهمیده بود با لبخند معصومانه ائی بهش گفت:

+نمی خوای حرفی بزنی؟

_آخه از چی بگم؟

+از چی بودنش مهم نیست ، فقط سعی کن خودتو خلاص کنی و حرف بزنی

_معلومه تا بحال تنهائی نچشیدی که ماشاله اینقدر سر خوشی

+ممکنه ، شایدم یه کم کشیده باشم

_ولی من به اندازه تمام عمرم تنهائی کشیدم، اونقدر که بقیه عمرم وام دار تنهائی هام هستن، میدونی ؟گاهی خودمو یه گوشه دنج گیر میندازمو یه فنجون قهوه می خورم

+حالا اون قهوه بهت می چسبه تنهائی؟ جدا چه جور حالیه؟

_نمی تونم توضیحش بدم ، یه جوریه ، یه حس عجیبه که شبیه هیچ حسی نیست ،شایدم این فقط تصورات منه.

+منم گاهی میشینم تنهائی های خودمو می شمارم یهو که بخودم میام می بینم تمام موهای سرمو بافتم و دارم توی آئینه بر و بر به خودم نگاه میکنم

_میدونی خانم ؟ تنهائی قداست خاصی واسه من داره و دوست ندارم این حالتو با هیچ حضوری کمرنگ کنم

+خوب به عبارت ساده داری میگی مزاحم نشم نه؟

_نه نه اصلا منظورم این نبود من فقط عقایدمو گفتم

+بگذریم، من هرروز برای خودم یه دسته گل مریم میخرم

_که چی بشه؟

+مگه بناست همیشه چیزی بشه؟ خوب من گل مریم رو دوست دارم همین ، به همین سادگی

_حق باتوئه ، همیشه بنا نیست اتفاقی بیفته گاهی همه چیز خیلی ساده اتفاق می افته

مرد در درون خودش جنب و جوش جالبی رو حس میکرد انگار حرکت خون رو زیر پوست خودش حس میکرد.

گاهی فقط یه نگاه کافیه تا صاحب اون نگاه مثل یه جنگجوی غارت گر تمام احساست رو به غنیمت ببره وتو با لذت این غارت شیرین رو تماشا میکنی بدون حتی یک حرکت اضافه.

دوست داری چنان غارت بشه درونت که چیزی برای کس دیگه ائی باقی نمونه فقط با یک نگاه

وگاهی از کسانی که نزدیکت هستن اونقدر دوری که برای یه سلام ساده سر هم داد میزنیم این داد غریو فاصله هاست نه چیزی دیگه

وجود دونفر گاهی برای هم کسل کننده است ، احساس آدم ناچاره خمیازه بکشه و به زور از خوابش جلو گیری کنه که واقعا زجر آوره

وبرعکسشم هست که دوست داری خودتو توی وجوددیگری رها کنی  حتی اگر سزای این رها کردن جهنم هم باشه با منطق جور در میاد چون دمی زندگی کردی و روح به تنت دادی و ریکاوریش کردی

دختر راه افتاد مرد هم بدون هیچ حرفی دوش بدوشش به راه افتاد یه کوچه باغ قشنگ که همه چیزش درست مثل بهشت بود اینو حس مرد بهش میگفت و دختر هم دست کمی از اون نداشت.بازم دختر شروع کرد

+تو چه فصلی رو دوست داری؟

_ من ؟ بهارو خیلی دوست دارم حس میکنم همه چی روح داره و من میتونم درکش کنم

+منم زمستون دوست دارم وقتی که زمین از برف سفید پوشیده میشه شبیه پاک ترین عروس دنیا میشه انگار برف تمام بدی هارو با سرمای خودش خواب می کنه و سیاهی ها نمی تونن از لای سفیدی برف به بیرون سرک بکشن

_چه رمانتیک

مرد اینو و گفت و حس کرد تنش گر گرفته حس میکرد توی تنش یه کوره بزرگ روشنه ،دختر خیلی آروم دستش رو گرفت و مرد به راحتی به این کار تن داد براش جالب بود که این جنگجو چقدر بامهربونی داره تمام حصار های سنگی که این همه سال دور خودش چیده بود رو میشکنه و جالب تر اینکه لبخند ظفر نمی زنه و مغرور نمیشه

+چه حرارتی از دستات میباره

_ آره همیشه گرمم ، شایدم آه دلمه که دستمو گرفته و همیشه مثل آدمای تب دار داغ داغم

+ میدونی توی نگاهت دوتا فرشته مهربون لونه کردن که آدمو بخودشون میکشونن؟

_ توی نگاه من؟ ههههههههه نه بابا همه بمن میگن خیلی بی احساسی

+اما من اینجوری فکر نمی کنم

_ یعنی چطوری فکر میکنی؟

+ هیچی تو فقط ترسیدی

_ترسیدم؟ من و ترس؟!

+آره تو ترسیدی

_از چی ترسیدم؟ من از مرگمم نمی ترسم

+اشتباهت همین جاست دیگه از مرگ بدتر اینه که زنده باشی  ، اما زنده نباشی

_یعنی چه چطور باشی؟

+ یعنی واسه خودت زندگی نکنی و از رها کردن احساست بترسی

_ یعنی می خوای بگی که من؟

+دقیقا ،‌تو از عشق میترسی و اینو نمی دونی که عاشق زیستن حق آدمای ترسو نیست ، تو میخوای یه جابشینی تا عشق بیاد و دست و پاتو ببوسه و بگه منو دریاب، در حالی که قضیه برعکسه (گرمرید راه عشقی فکر بد نامی نکن)

_ نمی دونم ، فعلا چیزی ندارم که بگم ، شاید همینطور باشه

+اتفاقا این یکی رو خوب میدونی

مرد باز هم سکوت کرد میدونست اون درست میگه اون میگفت میخواد عاشق باشه ولی دنبال یه عشق بی دردسر میگشت که همه چیزش با فرمولای ریاضی درست از آب دربیاد بدون هیچ ریسک یا خطری.

+توی فکری؟

_نه ، چیزی نیست

+ تو با این افکارت هیچ وقت بخودت فرصت زندگی کردن نمی دی یقین دارم همه عمرتو توی حسرت میگذرونی بدون اینکه یه لحظه عاشقی رو تجربه کنی

_ خیلی با اعتماد به نفس حرف میزنی ! آخه تو از من چی میدونی ؟ هنوز یه ساعتم نشده که ما همدیگه رو دیدم

+ واسه بعضی چیزی یه نگاه کافیه، میدونی تو با افکار و خیال خودت ازدواج کردی ودر حقیقت تنها نیستی فقط فکر میکنی تنهائی حالا به کجا میکشونتت این افکار  نمیدونم

_درکت نمیکنم ، خوب هرکسی با افکارش زندگی میکنه

+ بین افکار هم خیلی فرقه ، افکار باید حقیقی و ملمو از حس باشن

_ خوب خانم دکتر شما میگید من چکار باید بکنم

+ به خودت فرصت تجربه عشق رو بده همین

_ با کی اون وقت؟

+ نگران کی و چیش نباش خودش پیداش میشه

_خوب من عاشق بودم و تجربه اشو دارم واسه همینه که الان تنهام .اینهمه مصیبت رو عشق سر من آورده

+ این بلا هارو خودت سر خودت آوردی و داری میاری نه عشق جنس عشق اینقدر زمخت نمی تونه باشه که سر کسی بلا بیاره بهتر ادبیاتت رو اصلاح کنی عزیزم

مرد بازهم سر در گریبان سکوت برد ،اون داشت درست می گفت به خودش شک کرده بود راستی این دختر کی بود که اینقدر خوب اونو می شناخت

کمی که جلو تر رفتن نزدیکی انتهای کوچه باغ یه دختر بچه ایستاده بود داشت گل مریم میفروخت انگار از باغ بغلی چیده بود

+من یه دسته کوچکشو میخوام

_باشه بخریم

+بخریم نه ، من باید خودم بخرم ، عشق به هرچیزی تاوان خودشو داره وآدم باید اونقدر جر بزه داشته باشه که تاوان عشق رو خودش بده ،من عاشق گل مریم هستم نه تو پس تاوانش پای منه ،راستی تو چی حاضری اگه عاشق بشی تاوانشم بدی؟

_یعنی چطور بشم؟

+مکه نمی گی دنبال عشقی

_خوب ...آره

+ اگه عشق اومد سراغت حاضری تاوانش هرچی باشه بپردازی یا جا میزنی؟

همه چیز این دختر عجیب بود مرد حس میکرد ته دلش داره مثل یه آتش فشان می جوشه ، دوست داشت قفل زبونش باز بشه و بگه ،دوست داشت بگه چه حسی داره اونقدر توی این بگو مگوی خودش بود که به انتهای کوچه رسیدن

دختر اومد و درست روبروی پسر قرار گرفت ، برای چند لحظه چشماشون توی چشم همدیگه گره خورد یه عرق سرد روی پیشونی پسر نشسته بود

دختر از کیفش یه دستمال در آورد با حوصله پیشونی پسر و خشک کرد آروم سرشو جلو آورد و صورت پسر رو بوسید

پسر چشماشو بست و حسش داشت خفه اش میکرد که رهاش کنه چشماشو که باز کرد دید دختر داره آروم اروم دور میشه

_ اسمتو نگفتی

+طلوع

وباز چشماشو بست ، چشماشو که باز کرد سیگارش تموم شده بود وانگشتش برای چندمین بارتوی این چند شبه سوخته بود ، از روی صندلی بلند شد به سمت پنجره حرکت کرد  سرشو خم کرد روی گلدون کنار پنجره که پر از گل مریم بود با تمام قدرتش گلهارو بوئید سرشو بلند کردو پنجره رو بست

با خودش یه چیزی زمزمه میکرد انگار می گفت

حق با تو بود من از عشق ترسیدم ، وبا دست خودم از خودم دورش کردم

حق با تو بود طلوع

** هرگونه اقتباس یا برداشت آزاد این داستان منوط به اجاز کتبی نگارنده است***

 

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمی

سلام مازی خیلی قشنگ بود. خوب وقتی یه تجربه تلخ داشته باشی دیگه نمیتونی احساستو راحت به کسی دیگه بروز بدی و به نوعی میترسی

هما_ بی روزهای تو

سلام. نوشته های شما همواره زیبا هستند و این مهمه که هر روز حرف تازه ای برای گفتن دارید. پایدار باشید.[گل][گل][گل]

631

سلام مستر (به فتح بخونیدش) خیلی قشنگ بود طبق معمول موفق باشی

آرمين

با مطالبی در مورد نام گزاری حیوانات ( میمونها) باغ وحش ارم به روزم چشم به راه شما دوست عزیز ودیدگاههای زیبای شما

بی وفاااا

سلوووووم وای مازیار معرکه بود!!1[گل] کلی کیف کردم[نیشخند] میدونی یاد چی افتادم؟!!!!!فکر کنم بتونی حدس بزنی!!! یاد جاده چالوس و اون دراز و آهنگ طلوع کن ابی!!!! یادته!؟؟دلم هوای اون روزا رو کرده!!!!![گریه] راستی من به وبلاگت سر میزنمااااااا اما نمیتونم نظر بدم!!با این نظرات وبلاگت مشکل دارم[کلافه] گفتم بهت بگم یوقت فکر نکنی من بی وفام[نیشخند][قهقهه] موفق باشی فعلا....

هرزال

باغبانی پیرم که به غیر از گلها از همه دلگیرم کوله ام غرق غم است آدم خوب کم است عده ای بی خبرند عده ای کورو کرند وگروهی پکرند دلم از این همه بد می گیرد وچه خوب ... آدمی میمیرد

آروشا

بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد اون میفتی تویی که قصه ی طلوع عشق رو گفتی و دوست دارمو نگفتی

آروشا

زیبا به دل ما نشست...

معینman

دوباره سلام.مازیار مردونه کیف کردم.لذت بردم از این تخیل.البته من اسمشو گذاشتم تخیل شاید یه واقعیت باشه.به هر حال فوق العاده بود.کاش بیشتر نمایشنامه ایش میکردیومیزاشتی جشنواره دانشجویی تاترکار کنم متنتو.ممنون.

هنگامه

اقا مازیار سلام.قشنگ بود.اما اصول داستانی توش زیاد دیده نشد.مثل تصویر نداشت ماجرا نداشت بحران نداشت فراز فرودی نداشت.داستان رو یه خط حرکت کرد.اما حرفایی بین این دو شخصیت ردوبدل شد که دیالوگهای معمول نبود اما پر از معنا وجای تامل بود.چون تو کار داستانم کمی سخت نگاه میکنم جسارتم رو ببخشید.تو ی هر دو شخصیت من ردپای نویسنده رو دیدم در حالی که این دو شخصیت باید واسم حرف میزدن اما این دو هر دو یکی بودن.اما لذت بردم.موفق باشی شاد