خدای را چشمانت را نبند

از چه باید گریخت؟

حادثه؟ یا خیال؟

امشب برای چشمانت غزلی سرودم،

چشم به روی دنیا بستم و

دست در دستان اتهام

چونان مظنونی فراری،

به عمق چشمان تو پناه آوردم.

آنک به سادگی خواندم سرود دوستت دارم را،

به کوری چشم فاصله ها.

میدانی!؟

گاهی برای شکفتن بغضی سترون،

تنها یکی نگاه کافیست،

تلنگری حتی

تا فروبچکد در گریبان سربه زیری

اشک رقصان و سرد.

چشم در چشمانم بدوز

می خواهم بگریزم از بند عصب

میخواهم فراموش شوم

در غبار قهقهه و هق هق.

خدای را چشمانت را نبند

امشب هوای حادثه بد جور ابری است.

خدای را چشمانت را نبند

به قعر انزوا می بردم این طوفان.

خدای را چشمانت را نبند....

/ 0 نظر / 36 بازدید