دل رسوا

نگاه کن دلم را

درمیان دستانم

به کوچه ائی

بی عابر میماند

به تلخی سکوت.

به چشمانم بنگر،

هنوز رنگ یادگار

ایام دور ،

درمیانش دو دو میزند.

میدانی

آنقدر ساده گفتم،

آنقدر بی ریا،

آنقدر تا بیتابی

آغوشت.

وآتش آشوب

بر بی پناهی احسام

تاخت

این کهنه آتش برای پایان

تنها مددی می خواست

پس

بتاز بوز بسوزان

........هه

/ 0 نظر / 12 بازدید