رفیق نیمه راه

چشمان خیره ام امشب

سردو خموش درخلوت خاکستر نشسته اند،

تا بر تازه گور تنهائی ،

افسانه آغوش سیاوش را باز خواند

هنگامی که بی مهابا

آتش را در آغوش می کشید،

شایدکه گواه پاکیش باشد

یا در هرم شک بسوزاندش .

چه بیصدا وخاموش

هرلحظه در خود شکستم

وقتی که هزار تکه ریش ریش آئینه

ورق به ورق تنها

نقش تو بود ومن که جانانه

تن به تبرت سپرده بودم.

اشک در چشمانم سکندری می خورد

تا به چشمان خویش باورم شود

باز شدن گره دخیلم

در شوخی باد که آنی عشقم را

جدی نگرفته بود.

درخود گیج میزنم اینک

مانده ام شاید تو بگوئی

به کدامین فراز پناه برم از این همه دلتنگی؟

طاقتی برایم نمانده است،

و انگشت اتهام تمام زمین

بی هیچ شرمی

تنها مرا نشانه رفته است

ومن رخت رسوایی خویش

در مجری تنهایی می گذارم.

آشفته مشو تقصیر تو نبوده

این روزها حتی آئینه هم زنگار بسته.

دنیا دور سرم درویش وار می چرخد

وچشمانم هنوز خیره مانده اند

سرد،خموش

می بینی ،حتی اشک هم امشب

از من می گریزد 

رفیق نیمه راه .

/ 8 نظر / 23 بازدید
آزاد

بودن، یا نبودن، سوال اینجاست آیا شایسته تر آنست که به تیر و تازیانهٔ تقدیرِ جفا پیشه تن در دهیم، و یا تیغ برکشیده و با دریایی از مصائب بجنگیم و به آنان پایان دهیم؟ بمیریم، به خواب رویم- و دیگر هیچ؛ و در این خواب دریابیم که رنج‌ها و هزاران زجری که این تن خاکی می‌کشد، به پایان آمده. بخشی از نمایشنامه هملت http://blog.cheshmehregi.com

حقیقت داستان و افسانه

سلام دوست عزیزم سنگ با هزار عشق و آرزو مرا از خودش جدا کرد، ابتدا بر روی سنگ های دیگر افتادم و بعد از گذشت چندین سال به ته رودخانه ای رسیدم، حالا دیگر فقط یک قلوه سنگ ساده بیش نیستم! در اینجا با دوستان جدیدی آشنا شدم. بهتر ازدرخشش آفتاب ، برف و باران است. بر روی آن کوه بلند همه مثل هم بودیم! قرار هست، من هم خاک شوم! فعلا دست تقدیر مرا به این رودخانه هدایت کرده، و خرچنگ مرا بعنوان در خانه اش انتخاب نموده ! آن روز که با چنگالهایش مرا صیقل می داد به چشمانش خیره شده بودم، اما نمی دانستم چه در دل دارد! هر روز من اینچنین می گذشت و پس ازسپری شدن سه ماه از من، شکل قلب ساخت ! راه ورود به منزلش! .... حسام

حقیقت داستان و افسانه

اگر من ترک ارباب وفا کردم پشیمانم اگر اینگونه با ساقی جفا کردم پشیمانم من از عمری که با زاهد فنا کردم ... من از جوری که در راه خدا کردم پشیمانم من امشب گوشه ی میخانه می مانم که داد از ساغر و پیمانه بستانم به هر جا پا گذارم کینه ها بینم هزاران چهره در آیینه ها بینم چه جایی خوشتر از میخانه بگزینم من اینجا مست و حیرانم من امشب گوشه میخانه می مانم که داد از ساغر و پیمانه بستانم در اینجا هر که در دل باوری دارد در اینجا هر غمی خنیاگری دارد که در میخانه حتی دشمنت با خود به جای دشنه دستش ساغری دارد من امشب گوشه میخانه می مانم که داد از ساغر و پیمانه بستانم در اینجا جز به کوی یار راهی نیست در اینجا جز مهین دلدار شاهی نیست در اینجا پادشاه عاشقان ساقیست که او هم گاهگاهی هست گاهی نیست در اینجا خون مردم خفته در خم نیست در اینجا چهره آزادگی گم نیست در اینجا تخت شاهی دوش مردم نیست به نام عشق می خوانم من امشب گوشه میخانه می مانم

مرجان

امشب تمام پشت بام های شهر بیقرار دقیقه و آسمانند... باز خیالت از مقابل کدام خورشید خواهد گذشت که قرار است "دلم" بگیرد!؟

باران

سلام من از نظری که در مورد یکی از متون آقا حسام گذاشته بودین و خیلی هم از نظرتون خوشم اومد به سایتتون سر زدم. ببخشید بی دعوت اومدم. شعر بسیار زیبایی نوشتین و برای من که چند روزیست خیلی دلتنگم تسکین خوبی بود. متشکرم

باران

دوباره سلام وبلاگتون بسیار جذابه. اگر اجازه بدین میخوام لینکتون کنم. و اگر به وبلاگ منم سری بزنین و نظر بدین خوشحال میشم.

سمی

مازی سلام خیلی قشنگ بود.ازهمه شعرات این قشنگتر بود بیشتر به دلم نشست و حسش کردم دلم برا شعرات تنگ شده بود.[ناراحت] دلتنگی با هیچی جز با یاد گذشته و خاطرات اروم نمیشه .الان همه رفیق راه شدن

آروشا

این روزها حتی آئینه هم زنگار بسته. دنیا دور سرم درویش وار می چرخد وچشمانم هنوز خیره مانده اند سرد،خموش می بینی ،حتی اشک هم امشب از من می گریزد رفیق نیمه راه . ...آه من با این قسمتش گریستم.. دستان استوایی ات بر کاغذ می خرامد و مدام راز می کشد[گل]