روز نگار

امروز خاطری رنجید

درمیان طلائی خورشید

وچشمی گریست

با نمائی ورانه

در پیاله دل

نفسی بریده شد

نفسی خسته از رسوائی

سازش با خویشتن

دستی به تمنا دارز شد

چیزی که هرگز باورش نمی شد

وکسی سر دوراهی

مشق تردید میکرد

هنگامه سخن نیست

چرا که چشمی خسته بود

امشب برای اولین بار

وخوابش می ربود

برای آخرین بار

 

/ 0 نظر / 15 بازدید