آستان شفق

چه برهنه پا

درون احساست میشتابم

تا دست در دستت گذارم

چشم در چشمت بدوزم

ودل به حرفت بسپارم.

میدانم که این قفل

تنها به لبخندی گشوده میشود

بر آستان شفق.

شبهای خیس

که هرثانیه اش خاطره ائی

است به بی تکراری اشک،

زیر رگبار به سلامت قدم بر داشتم

تا زبان فرو نبسته باشم از

بغض بی همدمی

تا دیگر بار غوطه نخورم در انتظاری بی حاصل.

از چه می هراسی که خویشتن را

در خویش به بیرحمی زندانی کرده ائی؟

دست در دستانم بگذار.

میبینی!!

شک و تردید به زنجیرمان کشیده

آنقدر زمان به بیرحمی

می شتابد که دیگر حسی برای خندیدن

به بار نمی نشیند

چشم در چشمم بدوز

زنجیر از پای شعوربیفکن

وفردا را باور کن

دل به حرفم بسپار

از این سان که من

بی باک از گردش زمین

سکوت نهانت را تنها

به عشق تعبیر میکنم

وخود را به اشاره ائی بدستت می سپارم

که آغاز سخن است.

چشم در چشمم بدوز، پا بچرخان

تا باورمان شود

که امروز برای یکدیگر

آغوش گشاده ایم..

 

 

 

/ 12 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

آتش و دریا من با عشق آشنا شدم و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟ هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود. هنگامی لب به زمزمه گشودم ، که مخاطبی نداشتم. و هنگامی تشنه ی آتش شدم ، که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....! « دکتر علی شریعتی

بانوی فروردین

سلام جناب مازیار عزیز خوبین ؟ هر سه نوشته تون فوق العاده است و به جرات میگم هر کدوم از دیگری قشنگتره. هر بار میام به باغ پر طراوت احساستون سرشار از زندگی بر می گردم . جدا میگم نوشته هاتون رو میخونم و لذت میبرم منتها اینقدر در برابر شما و حس زیباتون فقیرم که نمیدونم چی بنویسم و از واژه تهی میشم و خجلت زده. تهیدستی منو ببخشین دوست عزیز برقرار و مانا بمانین در پناه مهربان خدا [گل]

آذین

در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام

سارا

سلام مرسی!لینکتون کردم!لطفا منو ب اسم (..•. ღرویای مه آلودღ .•..)لینک کنین!ممنوووووون!

سمی

سلام مازی چقدر ساده و بی تکلف مینویسی؟ اینجا که میام و اینارو میخونم احساس ارامش میکنم یعنی این چیزی که توشعرت گفتی اتفاق میفته اصلا؟[رویا][لبخند][گل]

معین man

سلام دوست خوبم مازیار جان.اشعار قشنگن مثل خودت داداش.دوستدارت معین.

آروشا

بهناز عزیزم نگاه و قلبی ... گرگر دستی و اندوهی جان فرسا...وهم رسالتی که از اصالتی ناب مایه می گیرد هست که هجوم می آورد به ذهن و فک شاعر آنگونه که قلم بر میدارد و رها می شود در خلسه ای جنون آمیز و مستانه بی شک قلب یک هنرمند پر از رمز و راز است .. ...!

دوست

آروشای عزیز مرغی دیـــدم نشســــــته بــــر باره توس در چنگ گـــــــــرفته کلــــــــــــــه کیکاوس با کله همی‎گفت کــــه افسوس افسوس کــــو بانگ جرس‎ها و کجــــــــا ناله کوس

هما

سلام به نظرم این شعر یکی از بهترین اشعارتون بود. لذت بردم از خوندنش.