حوای من

هرگز سرود فاصله ها را

باور نمی کنم ویا

آمدنت راکه دیری است

پرکرده زمزمه های

شبانه ام را.

بمن بگو آنک

آغاز این همه جنون

در کدام اقلیم خاک خفته بود؟

تمامی وجودم گویی

موج برمیدارد از خاطرات کهنه

و بغضم به تلنگری می شکند

در رخوت حسی آشنا.

آییییییی حوای یگانه ام

چه آسان رانده شدیم

در گیجی باور خویش

تا شماره کنیم ستارگان بی روزنه  را

یک به یک

بشماریم خاک زمین را تادر یابیم

حسرت بی منتها را

که بی هوا خود را دور میزدیم چون زمین

در جنون سماعی پی در پی

تا فراموش کند طعم گس بوسه ها را

اینک منم تنها و بی پروا

که تن به باران سپرده ام

آواز میخوانم از حسرت در موسیقی نا موزون تپش

که تمامی برهنگی شب را

فرو برم در سینه خویش

به وهم و دود و قهقه

بمن بگو حوای من چرا اینقدر

زمین نا امن است

وقتی که تو نیستی

بمن بگو...

/ 0 نظر / 20 بازدید