عشق ونفرت

چه نفرت بی رحمی

میان چشمانت می تازد

وقتی که عشق را

عریان و باران زده

به بی تابی کودکی می بینی

که نیازمند آغوشی است

ایمن و بی ملاحظه

تا سخت بفشا ردش به صلح.

برای طلسم خیالم

تنها یکی نگاه کافی است

همانند تمام این سال های

خشک و پر شرم

که دلم را ترک به ترک

چون نقشی نامفهوم

به مویه می سراید.

چه دستی برآسمان دعا

به دخیل نگاه بسته بودم

وچه ساده به خود دروغ گفتم

آنقد رکه زنجیر پندار

به بندم کشیده بر چهار میخ وهم

جونان پرنده ائی بی رویا

که غم پرواز می کشاندش

تا زنده بگوری تمام ثانیه ها،

هنگامی که سرخوش بود

مست بود و بی پروا

در رنگین کمان فلق.

وناگاه شکست بلور رویا

به گل ماند پای خسته از تردید

وسخن حجله نشین حسرت شد

تا با همه زیبائی

دریابیم ایستاده مردن را

/ 10 نظر / 14 بازدید
معین

سلام. مازیاربدجوری دلم گرفته بود.بهترین کار واسه ارامشم خوندن شعر بود چقد خوب که شعرتازه ای رو خوندم.خیلی قشنگ بود. مازیار.پرروییه امادوستدارم یه شعر اگه میشه برا من بگی فقط برا خودم باشه....خاهش. دوستدارت معین

چه تعبیر زیبایی... "بی تابی کودکی که نیازمند آغوشی است ایمن و بی ملاحظه..." زیبا و دلنشین... مثل همیشه و همیشه[گل][گل]

سارا

سلام!عالی بود!!!!ب جرئت می تونم بگم این یکی از بهترین شعراتونه!![گل][لبخند][گل]

آروشا

زمانی که آفریده شدی از دستان فرشته ی بازیگوشی چند قطره از مهر و آرامش بر پیرهن روحت چکید و تو شاعر مهرورزی ها شدی دوست من تار و پودت از نفسهای مروح انگیز یک موسیقی اهورایی است چنگی بسازش و بنوازش به نام دوستی بنام عشق

پژمان اهورامزدا

سلام : زیبا بود ..... و با احساس قشنگ همیشگی تان همراه بود ممنون که سر زدی . برای به روز شدنت های تان خبرم کن رفیق . بدرود .

مهوش تاج بخش

بادرود وسلام از حضور گرم وپرمهرتان تندرست باشید شاید خاطر من سرسپرده باشد زیباست کجا وچگونه دست کی[گل][قلب]