سکوت وغم

حریر سکوت

غم ها را خواب می کند

تا آرام ببینی ام

زیر آوار نا گفته ها

هنوز هم محبوس الفی برای آغازم

کاش حلاوت خدایی خنده ات را نمی فهمیدم

کاش به آواز عشق تحقیر شده ام

گوش فرا میدادم

تا آنک

برای تمام ساعات تنهایی

صدای بی کسی باران را

رج نمی زدم

لحظاتم هبوط درد آوار خاطرات و

کلماتم برای تو

گنگ و غریب

کاش تنها دمی سکوتم را

می فهمیدی

/ 3 نظر / 16 بازدید
مرجان

نگاهـم کردی .. و من تمام واژگانـم را به باد دادم !.. حال تنها برایت شعر سپید می نویسم !!!

بهناز

شعر وقتي معنا بيدا ميكنه كه با احساسات همخواني داشته باشه تا حالا شده يه شعري بنويسين و جند وقت بعد حس كنين ازش لذت نميبرين

مرجان

سلام... ممنون از لطفتون... اینایی که مینویسم شعر نیست... واگویه های دلمه... البته بگم که همه اش مال خودم نیست هااااا...