عشق آخته

گاهی تنها یک لبخند

گاهی فقط یک تبسم

گاه شاید قطرٍۀ اشکی

از دیر تمنا کافی است

تا با کفش های کودکی ام

افتان و بی اراده

تا منزلگاه آشفتگی

بی هیچ هراسی بدوم،

تا دیگر بار چشمانم

گره بخورد تنگ ،در گیسوان تو،

هنگاهی که خورشید

غزل واره دلتنگی آتش می شود

وباد سرود پریشانی آدم

در طلائی گیسوان تو.

آخر بگو،

کدامین عشق آخته را اکنون

به انکار بنشینم ؟

که دل آسمان تهی می شود

از تکرار نام تو.

دیرگاهی است که ساغر سر می کشم

از اشک تافته یاغی خویش

واز اشارت این همه زخم

که بر سینه دارم

به خواب فرو می خوانم

آستانه جونم را،

تا سکوت همچنان

نجیب ترین باورم باشد

در هزار پاره خاطره.

می دانم که دیگر گریزم میّسر نیست

دست می گشایم ،از درون خسته

فریاد بر می آورم

من سر سپرده ام

ویکباره می شکند

مجری عبوس حروف،

سخن ساز کنم

از این همه راز

از این همه شگفتی

نه

گمانم امشب دیگر فهمیده باشی.....

/ 3 نظر / 17 بازدید
باران

سلام مازیار عزیز خیلی زیبا نوشتی. دوست دارم متن "قلب" رو از وبلاگ من بخونی: http://baranegool.persianblog.ir/pages/1/

تنها نگاهم کن آنگاه دل به تو خواهم داد تنها صدایم کن آنگاه تمامی وجودم نام تو را زمزمه خواهد کرد تنها تو یادم کن آنگاه با تو خواهم بود با تو خواهم ماند با تو خواهم خواند آنگاه با تو می گریم با تو می خندم... -------------------------------------------- مثل همه نوشته هات دلنشین و گیرا...[گل]

حقیقت داستان و افسانه

سلام و دوران خوش و شیرین بچگی! هنوز قصه ی " کدو قلقله زن " رو یادمه اینطور شروع میشه یکی بود یکی نبود! زیر گنبد کبود پیرزنی بود، پیر پیر! چروک چروک! یه روز خواست بره دیدن یه دونه دخترش . کاراشو کرد و روسری گل گلیشو سرش کرد در خونه اش رو بست. رفت و رفت و رفت تا رسید به کمرکش کوه، یه دفعه یه گرگ گنده سر و کله اش پیدا شد، گفت : آهای ننه پیرزن! کجا می ری؟ بیا که وقت خوردنت رسیده! پیرزنه گفت: ... خاطرات ای از مادرم حسام