اولین سلام

چه سکوت راهبانه ائی

نه خود خواسته که سکوت

تنها مقصد کلام خدائیش بود و

چه سنگین بود

شانه هایش زیر غبار خاکستری سکون

تنها مددی برای آغاز می خواست

تا ذهن آشفته اش را

به فریادی قرینه سازد

سکوت و سکوت

سکوت و بیقراری

سکوت و سکون

فریاد بر آور به ناگاه

عاصی ام!

از افکار خویش

از سکوتم آنقدر رهبانه دست به دعا برداشت

که زمین

در هیئت پژواک سلامی

در گلویش نقش بست

فریاد سر فرازی ابراهیم شد

در اشک شوق میان عشق و عشق

آتش پنهان عاطفه شد

در دستان هاجر

او سلام شد تا من

مسافر اولین سلامش باشم.

/ 3 نظر / 16 بازدید
آرزو

اولین سلام یعنی اولین خداحافظی...

پژمان اهورامزدا

سلام مازیار عزیز شعر قشنگی بود ..... تا کي غم آن خورم که دارم يا نه وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه پرکن قدح باده که معلومم نيست کاين دم که فرو برم برآرم يا نه سلام دوست عزیز مطلبتونو خوندم . به روز هستم . بدرود . پژمان اهورامزدا www.pezhlvlan.persianblog.ir

بانوی فروردین

شبانگهان که شفق ، موج آتشینش را به صخره های زمین کوبد از کرانه ی روز به جای آن که دل از آفتاب برگیرم گمان برم که طلوعش میسر است هنوز اگر رها کند این باور شگفت مرا اگر تهی شوم از این امید بی فرجام چنان به سوی افق می گریزم از دل شهر که آفتاب بسوزاندم در آتش خویش سلام دوست عزیز احساستون همیشه زیباست . شعر تقدیم شما که امیدوارم با دل امیدواری همیشه و همیشه بنویسین و تعالی بخش روح و روان خواننده هاتون باشین در پناه یکتای جهان شاد و مسرور آپم و خوشحال میشم از دیدنتون [گل]