آتش تنهایی

می تازم
می گدازم
پامی چرخانم وتو
خرسندی از فراموشیم
از حرفهایی که به تکرار
دردلت پنهان کرده بودی
از بی وفائیم
ودیگر بار نفرینم میکنی به یقین
از آن همه سرخوشی
که دیده ایی
وهمچنان می تازم و می گدازم
چه زیبا می رقصم
درآتش تنهایی خویش

/ 7 نظر / 13 بازدید
فاطیما

دلم خواب مي خواهد بي دلهره بي کابوس دلم دل مي خواهد بي زخم رها کمي سکوت! دلم کمي اشک مي خواهد کمي بهت کمي آغوش آسماني ______________________________ مثل همیشه

بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود ما خدا را با خود سر دعوا بردیم و قسم ها خوردیم ما به هم بد کردیم ما به هم بد گفتیم ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم از شما می پرسم ما که را گول زدیم ؟ (دکتر شریعتی)

سارا

عالللللللی بود... [تایید]

شکیل

نیابارون زمین جای قشنگی نیست من از اهل زمینم..خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ولی از یک طرف پروانه را هم دوست میدارد .............................................. بازم تنهایی؟[ناراحت]

باران

بسیار تعبیر زیبایی بود آقا مازیار[گل][دست]

سونیا

دلتنگی ام را، تو اما باور نکن تا خداگونه لبخندی بر چهرات شکفته شود چون راز ومن تمام دلم را فقط به یک اشاره ات بسپارم. خیلی قشنگه[گل] گاهی که دلم به اندازه ي تمام غروبها می گیرد چشمهایم را فراموش می کنم اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست از دل هر کوه کوره راهی می گذرد و هر اقیانوس به ساحلی می رسد و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد از چهار فصل دست کم یکی که بهار است من هنــوز تورا دارم