پس آنگاه عشق.....

پس آنگاه عشق...........

دستی که دستانم را بی خبر

از من تا دوردست رویا کشاند

آیا امشب نیز

میان بهت و اشک صدایت می کنم؟

نمی دانم شاید جنون قلم

دیگر بار برآنم دارد

تا نوای سوختن میان آتش شک را

در نت های صدای آهنگینت

به سایه خاموش فراموشی بسپارم

من که ام؟

عاصی تیپا خورده ایی

که فریادش را

تنها هیچ جدی میگیرد

یعنی همه چیز

جز یک  اتفاق ساده نیست

چه کرده وتا کجا رفته بودم

هنگامی که نه اشک و نه لبخند

صاعقه بود هق هق سر در گریبانی غرورم و

فریادی خاموش

سکوتی که ابدیت را

تعبیر نمی کرد

شاید باید چیزی گفت

چیزی نوشت

چیزی گفت یا شنید

حکایتی بس عجیب است

هنگامی که برای تو می نویسم

نیمی اشک

نیمی قلم

ونیمی تمام هستی ام

که بر روی دستانم به نشان

صلابتت گرفته ام

وفریادی که ناگهان از جانم بر می خیزد

زیبا دمی باورم را بمن باز گردان

 

/ 2 نظر / 11 بازدید
مسعود

غنچه خوشبختي در جاي تاريك، بي صدا و گودي پنهان شده كه بسيار نزديك به ماست، ولي كمتر از آنجا مي گذريم و آن، دل خود ماست.((موريس مترلينگ)) به روزم (آپم) و منتظرقدمهای سبزتون [گل]

مرجان

این روزها که درگذرند سخت دلتنگ تو ام... دلتنگ تو که میشوم خاطره هایم حرمت میگیرند و احساسم گرما... و تکرار خاطره بهار چشمانت لبخندهای بی پایانت و مهربانی قلب صبورت میشود رویای چشمان بارانی من... همیشگی ترین... دنیا بی تو از نور و شعر و ترانه خالیست و بی رنگ...