پای خاطره

این همه گریز نافرجام

از عشق،

این همه انکار ناشیانه

از خویشتن و خواستن،

از پای فتاده حوصله ام

نه! نه!

به گمانم باز هم پای خاطرم

پیچ خورده در هوای تو،

بدینسان که

از تمام شبانگاهان انتظارم

چیزی به جا نمانده

جز رویایی سرخورده

که به آغوش می کشد

خیال بودنت را.

نه به زنجیرم کشانده ایی

ونه افسون شده ام

با پای خویش

قدم بر می دارم

خیس و بارانی،

و قطره اشکی

که هر شب

برایت می سرایم

به رسم سادگی

باورم کن . . . . .

 

/ 0 نظر / 17 بازدید