یه خاطره

گاهی یه رد پاهائی توی زندگی آدم میمونه که هرگز پاک نمی شه.

نه اینکه نخواد پاک بشه  ما خودمون نمی زاریم که پاک بشه چون احساس می کنیم با وجود همه چیزیش هنوز هم اون رد پا رو دوست داریم .تنمون گرم میشه وقتی بهش فکر میکنیم و توی گلومون یه حس سوزنده حسی آشنا که همیشه برامون حس عجیبی بوده.

خاطرات هم همین طوره اونا قسمتی از زندگی ما هستن سردی یا گرمی ، تلخی یا شیریتیشون زیاد مهم نیست، مهم اینه که ما اون خاطرات رو زندگی کردیم و قسمتی از عمر ماهستن لحظه هائی هستن که هرگز تکرار نمی شه

شاید بپرسیم چطور تکرار نمی شه؟

ما انسانیم و زندگیمون در جریان ، پس طبیعیه که هر چی رو به جلو بریم نظرات ما ،احساسمون فکرمون عوض میشه .کاری با خوب تر شدن و یا بد تر شدنشونم ندارم فقط میدونم عوض می شیم و هر خاطره یا ااتفاق فقط یه بار توی زندگی ما اتفاق می افته.

من که هرگز از خاطراتم گریز نمی زنم بلکه سعی میکنم دوسشون داشته باشم و به عنوان قسمتی از زندگیم قبولشون کنم.هیییییییییییی

اون رو ز هم عصر بود و هنوز هیچ خاطره ائی اتفاق نیفتاده بود مرد تنهای تنها بود، وبی خبر به بی خبری عشقی که بی خبر گم شده بود .

نمی دونم شایدم از دستش گریخته بود ، شاید چشم خورده بودند ، شاید ..... وهزار شاید دیگه .

همینجوری که روی صندلی پارک نشسته بود ، یه لبختد ملایم روی لبش نقش بسته بود ،انگار داشت تمام اون ورق های تقویم رو دوباره ورق میزد ،نه شاید داشت دوباره زندگیشون میکرد.

با تمام تغییراتی که توی این مدت کرده بود هنوز هم اون خاطره براش مهم ترین خاطره زندگیش بود.

افکارش اونو به طرف خلسه شیرینی سوق داده بود لبخندش میخواست کامل بشه که صدای یه دختر بچه بخوش آورد.

آقا میشه یه بسته آدامس ازم بخری؟

نگاهی به چشمان دخترک آدا مش فروش کرد ، چه غم کودکانه ائی توی اون چشمای قشنگ لونه کرده بود دستشو توی جیبش کرد یه بسته آدامس خرید و دخترک میخواست به راه بیفته که نگهش داشت.

از جیبش یه دونه شکلات در اورد و با لبخند به دخترک داد.

یهوئی چشمش به صندلی روبروی خودش افتاد یه پسر و دختر جوان مشغول صحبت بودن وبا چه حرارتی هم حرف میزدن .

تلاشی نکرد که بفهمه چی میگن اما نگاهش روی اونها میخ کوب شده بود.

یاد خودش افتاده بود ،یاد روزهای گذشته، چه قصرای قشنگی روی همین صندلی ها ساخته بودن غرق در افکار خودش بود که یهوئی متوجه شد که بد جوری به اون دوتا جوان زل زده طوری که اونها هم متوجه شده بودن وداشتن بهش نگاه میکردن .

دست و پاشو یه لحظه گم کرد اما به خودش اومد ،خودشو جمع و جور کرد سرشو پائین انداختن.

تنش گرم شده بود وحس آشنائی روی دوش سنگینی می کرد،حسی که اگه ازش خارج نمی شد شاید روی همون صندلی میخ کوبش می کرد.

چه بغض قشنگی توی گلوش رو می سوزوند .

بلند شد خودشو جمع و جور کرد سرشو بالا گرفت و براه افتاد ،هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که اون دختری که روی صندلی روبرو نشسته بود صداش کرد:

آقا!

آقا کیفتون!!

یادش اومد که وقتی نشست کیفشو بغلش گذاشته بود راستش کمی خجالت کشید ،دستی به موهای جو گندمیش کشید وگفت:

خیلی ممنون پاک فراموش کرده بودم ، مثل اینکه دارم پیر میشم دیگه.

براه افتاد تمام مسیر از پارک تا خونه رو پیاده اومد ، هجوم عجیب خاطرات بود که امشب می خواستن باهاش باشن.

گاهی لبخند میزد، گاهی اخم می کرد ، گاهی یواش یواش با خودش زمزمه میکرد .

سرکوچه تا ته کوچه رو هم خیلی آروم راه رفت ، درب خونه که رسید کلید رو توی قفل چرخوند.

یهوئی انگاه که چیزی یادش بیاد با عجله حرکت کرد وارد خونه و بعدشم اتاق شد.از زیر تختش یه کارتن بیرون کشید ،تند وتند ازش کاغذ بیرون میکشید تا به آنچه که میخواست رسید.

یه عکس توی قاب نبود ،نه نبود ،عکسو روبروش گرفت کلی نگاهش کرد و بعد از صاف کردنش روی دیوار نصبش کرد.

از توی آینه یه نگاه بخودش کرد وبعدشم یه نگاه به اون عکس انداخت، یه لبخند زد و دستی به موهای سیاه و سفیدش کشید.

یه موسیقی گذاشت ، یه سیگار روشن کرد و روی تختش دارز کشید.

صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شد.

+الو ، بفرمائید ،الو؟

_سلام 

صدارو که شنید سکوت کرد ،نمی دونست چی باید بگه

_صدامو میشنوی

+تو؟ کجا بودی این همه سال

_قصه اش مفصله برات توضیح میدم من برگشتم ، من اومدم ، توی دلم کلی دعا کردم که خونه تو عوض نکرده باشی، یا شماره تو. چرا سکوت کردی؟ حاج خانم خونه است؟

لبخند کوتاه زد

+حاج خانم؟ کدومشون؟اینجا حاج خانمی زندگی نمیکنه

_آخ .........

صدای یه گریه بی صدا رو می شد حس کرد

+چی شد چرا سکوت کردی؟

_ببینم هنوزم..........ولش کن

+آره هنوزم دوست دارم و منتظرت بودم تمام این سالها

_میشه؟

+آره منتظرتم

گوشی تلفن رو گذاشت ومرد مستانه خندید...........

نمیدونم منم به این نتیجه رسیدم که:

همیشه پایان همه چی تلخ نیست و صبر و صداقت هنوز هم خریدار خودشو داره  .

شایدم از دست دوستانی که خصوصی گفتن اینقدر تلخ ننویس اینو خوب تموم کردم.

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسعود

سلام مازیار عزیز تلخ و شیرینیه نوشته هات را دوست دارم و با داشتن دوستی چون شما احساس غرور میکنم پایدار باشی

بانوی فروردین

تو کِه هستی؟ که در متنِ زمان می جوشی! واژِگانِ لُختِ را رختِ خدا می پوشی! رختِ الهام رختِ احساس سلام جناب مازیار خوبین ؟ ممنون که خبرم کردین. روحم جلا گرفت واقعا بعضی رد پا ها هیچوقت پاک نمیشن و کهنه . امیدوارم همه خاطر ه های شما شیرین و قشنگ باشن برای همیشه و همیشه. ببخشین شعر بالایی ضمیر تو داشت و من قاصر بودم در ییان احساسم نسبت به نوشته های شما و نخواستم هم که شعر رو دستکاری کنم .امیدوارم ببخشین . در ضمن خوشحال میشم بهم سر بزنین - با نوشته هایی از دکتر شریعتی آپم که خوندنش بی لطف نیست در پناه حضرت حق شاد و مسرور[گل]

ستایش

سلام وبلاگ قشنگی دارید اگر خواستید میتونید لینکم کنید. مرسی

صدف

باور دارم که عشق زیباست و انسانهای عاشق هنوز هم پیدا می شوند. ممنون از نظرتون.

هدیه

مرسی شما چشمات قشنگ میبینه وب شماهم جالب بود

من

مرسی که بهم سر زدید ... خیلی قشنگ بود ... مرسی

اشکان کالسکه (محمد امین)

سلام دادا مازیار بسیار وبلاگ زیبایی هستش براتون آرزوی موفقیت میکنم وبلاگ نویسی خیلی حوصله و پشتکار میخواد امیدوارم پیروز باشی.

فاطی

نه فقط تو رویا همه چی خوب تموم میشه تو واقعیت اخر همه ئچیز تلخه تلخ تر از ....

فاطی

وقتی همیشه تلخ باشه شادی برات ارزو میشه اونوقت وقتی شاد شدی میفهمی هنوز زنده ای

سمي

اينقدر اون خنده اي كه با ياد اوري خاطراتت به لبت ميشينه قشنگه.حس خيلي خوبيه.باوجوديكه اخرش آه ميكشي اما بازم همون ياد آوردنش قشنگه... هميشه تلخه مازي.تا ميخواي يه حس شيرين و تجربه كني و مزشو بچشي چنان اتفاقي ميفته كه همه چي بهم ميريزه... نميدونم چرا؟همش ميگن حكمت ،مصلحت ديگه گاهي ادم شك ميكنه بخودش......... قشنگ بود مازي.اخرشونو شيرين نكن.فقط واقعيتشو بگو