مسیح مصلوب

شعرم کنایه نیست

گلایه نیست

آشنا ترینِ لحظه شاید

در غمِ نتوانستن است.

مسیح واره ایی،

مصلوب بر افکار حقیر

که بی سبب

در قعر شایعه فروفتاده.

سخن گره خورده ،آری

وآنک چه ناشیانه و مشکوک

دست بر پیشانی ام می کشند.

کاش تاریخ اینگونه ترسو نبود،

کاش حنجره شب ،بغضش را فرو نمی برد

و سخن ساز می کرد

از من و ساعت خاموشی،

از تو و هذیان هم آغوشی.

جانانه بتاز

که سکوتم صله توست

تا  به شاد ترینِ هلهله

مرثیه ام را بخوانی

وسخن چین شب

پُرکند از هذیان تاریک

صبح بی روزنه را.

/ 7 نظر / 17 بازدید
بهناز

[گل]

بهناز

فکر نکنم هیچ کس به اندازه من پیگیر شعرات باشه

رها

[گل] زیباست...

بهناز

لطف نیست اسمش علاقس ... توجهه ... اینو من چند بار باید بگم نمیدونم

فاطیما

کاش تاریخ اینگونه ترسو نبود، کاش حنجره شب ،بغضش را فرو می برد و سخن اشکار نمیکرد از تو و ساعت خاموشی، از من و هذیان .................. _________________________________ زیبا بود

فاطمه

احساس تو چون طراوت باران است بر زخم شکوفه های گل درمان است هر وقت که در هوای تو می چرخم انگار نفس کشیدنم آسان است