کلاغا

بازم سلام به همه کسانی که با لطف خودشون اونقدر بهم امید دادند که بازم بنویسم تاحالاهرچه نوشتم در قالب شعر نو رباعی بوده ولی از امروز سیاه مشق هارو هم به این مجموعه اضا فه میکنم با این امید که خوشتون بیاد.

اینم از کارایه که قبلا یعنی ١٠ سال پیش یه بار چاپ شد که با اصلاحات مجددا تقدیم میکنم.

شاید هیچ وقت دیگه نمی تونست حرفی بزنه ،آخه آخرین باریه که می خواد توی رویا پرسه بزنه.

شایدم آخرین باریه که چشماشو که پر اشک بود رو میخواد ببنده ،شاید ،شاید ،شاید..........

+ میدونی زندگی پره از شاید هائی که هرساعت ،وقت و بی وقت آدمو خفت میکنن

فکرشو کردی

_ فکر چه چیزی رو؟

+کلاغا رو

_ چی؟ کلاغارو؟

+آره

_مثلا به چه چیزیشون باید فکر کنم؟

+به اینکه اونا عاشق ترین موجودات عالم هستن.

_ کلاغا؟ هه هه هه هه هه

+نخند من دارم جدی میگم

_جدی نه هذیون میگی عزیزم

+باور کن اونا عاشقن فقط کسی فریادشونو جدی نمی گیره.

_فریادشو نو؟ نکنه منظورت قار قارشونه؟

+پس تو هم همون حرفو میزنی؟ قار قار؟

_خوب قار قاره دیگه ،مگه اسم دیگه ائی هم داره؟

+بستگی داره چطوری بهش نگاه کنی ،بستگی داره چطوری فکر کنی .

+ببینم اصلا کی میگه که حرفای و دغل بازی ما آدما قار قار نیست؟ 

+حرفائی که از روی صداقت زده نمیشه و فقط حفظ ظاهر میکنن؟

_ نمی دونم! ولی تو چرا به کلاغا پیله کردی؟

+بخاط قشنگی شون

_ هه هه هه هه قشنگی شون؟! منم داره یواش یواش باورم میشه که پاک زده به سرت.

+ نه عزیزم اشکال کار اینه که که توی پیچ و خم ظواهر گم شدیم ،وشکل ظاهری هیچ چیزی رو به صورت واقعی نمی بینیم .

_میگم نکنه بخاطر رنگ سیاهشون دوسشون داری؟ آخه همیشه میگی:

مگه بالا تر از سیاهی هم رنگی هست؟

+اتفاقا این دفعه رو اشتباه کردی چون به نظرم رنگهای هست که از سیاهی بالاترن.

_مثلا؟

+جنون ،شک ، ترید و.......

_ قرمز چطور

+اونم هست ، اصلا واسه همینه که پای کلاغا قرمزه

_ بازم که کلاغا ؟! گیر دادی به اونا ها !!!

+آخه دارم به این فکر میکنم که کاش مثل اونا می تونستیم  وقتی دلمون میگیره، بی هیچ ملاحظه ائی حرف دلمونو جار بزنیم.

_ اونوقت مردم بهمون میخندیدن گل من

+ آره درست مثل کلاغا

_ چی میخوای بگی؟ چرا رک و راست حرف دلتو نمی زنی؟

+ من همیشه حرف ازدل میزنم ،اصلا اگه بخاطر دلم نبود که منو بیخودی اینجا گیر نمینداختین . ولش کن شاید منم دارم قار قار میکنم.

چشمانش پر اشک بود و به آسمان نگاه می کرد هنوز هم می درخشید چشمان نافذش .

هردوسکوت کرده بودیم ،ناگهان کلاغی از روی درخت محیط آسایشگاه بیماران روانی پرید چیزی شبیه جیغ سر داد ،انگار حالشو فهمیده باشه ، نه شاید حق بااون بود این قار قار نبود

یکبار دیگه دستشو گرفتم ، نگاهش کردم بلند شدم و راه افتادم طاقتشو نداشتم که ببینم چشمامو بستم که اشکم رو نبینه .................

الانم چشمام بسته است هنوز و صدائی که میخونه تو ی گوشم یه صدای آشنا:

بردی از یادم

دادی بر بادم

بایادت شادم

دل به تو دادم

در دام افتادم..................

   

/ 4 نظر / 7 بازدید
سحر ع

وبلاگ قشنگی دارید.موفق باشین

آروشا

دیوانگی بشر آنچنان ضروریست که دیوانه نبودن شکل دیگری از دیوانگی ست!

mohaddeseh

beakhshid shoma chera ketabi miharfid aslan az webetoon khosam neyad lotfan dar morede rapera benevisin bye mazi joon bos[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

سونیا

سلام نمی تونم برا نوشته هاتون نظری بدم واقعا زیبا مینویسین و با احساس موفق باشین ماهي هاي شوق در تنگ نفسهايم مي ميرند و من تهي تر از خشک چشمه اي در کوير لبريز از هر چه آرزوست خواب دريا مي بينم ...[گل]